بعضي روزها تو زندگي ما آدمها اتفاقي مي افته كه نمي تونيم اونو هضم
كنيم و به همين خاطر با زمين و زمان قهر مي كنيم و همه رو از كائنات گرفته
تا خدا و سرنوشت و هر كسي و كه تو اون لحظه به يادمون مياد مقصر مي
كنيم.بعد يه مدت مي گذره...اوضاع ذهني ما كمي آروم ميشه..تازه يادمون مي
افته كه با خودمون فكر كنيم كه اصلا چرا اون اتفاق افتاد ..دليل اصلي اون
چي بود؟...فكر و فكر و فكر...يه جرقه...يه نشونه..و بعد شايد بتونيم قسمتي
از حكمت اون اتفاق و درك كنيم.تازه اون موقع يادمون مياد كه بايد بگيم
خدايا شكرت..البته اگه بازم نگيم عجب شانسي داشتم ...
گنجشك با خدا قهر بود .روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت.فرشتگان
سراغش را از خدا مي گرفتند .و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت :مي
آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم كه
دردهايش را در خود نگه ميدارد.
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند و سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت
دنيا نشست، هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگيني
سينه توست.
گنجشك گفت :لانه كوچكي داشتم ،ارامگاه خستگيهايم بود و سر پناه بي
كسيم،تو همان را هم از من گرفتي.اين طوفان بي موقع چه بود ؟ از من چه مي
خواستي ؟لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغض راه كلامش را بست.........
خدا گفت : ماري در لانه ات بود .باد را سكوتي در عرش طنين انداخت ،گفتم
تا لانه ات را وازگون كنند.آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.فرشتگان همه سر
به زير انداختند . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت :و چه بسيار بلاها به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود ...ناگاه چيزي درونش فرو ريخت........هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد
پازوكي